آرامش مشوش در روانشناسی, تست هوش و شخصیت, شور جوان، عشق جوان

روانشناسی, تست هوش و شخصیت, شور جوان، عشق جوان، خواستگاری جوان، ازدواج جوانان

آرامش مشوش در روانشناسی, تست هوش و شخصیت, شور جوان، عشق جوان

روانشناسی, تست هوش و شخصیت, شور جوان، عشق جوان، خواستگاری جوان، ازدواج جوانان

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند: هنگامی که برای وقت و انرژی

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که برای وقت و انرژی ما احترامی قائل نیستید، احساس می کنیم که برای ما احترام قائل نیستید و این که برایتان عادی شده ایم.

راه حل

*از همسر خود بپرسید که آیا در کارهای خانه یا بچه ها به کمک احتیاج دارد یا نه؟
منتظر نشوید ببینید همسرتان دیگر به ستوه آمده است، پیشنهاد کنید در انجام کارها به او کمک کنید.حتی هنگامی که از شما کمک نخواسته یا ظاهراً نیازی به آن نیز ندارد. صرف این که همه چیز را بدون شکایتی انجام می دهیم، لزوماً به این معنا نیست که از آن لذت می بریم و خوشحال هستیم. بر فرض هم که این طور باشد، چنانچه به ما کمک کنید بسیار خوشحال تر خواهیم شد.
*در قبال وقت و برنامه های شخصی او مسئولانه رفتار کنید.
چنانچه می دانید نامزد/همسرتان منتظر تلفن شما یا تصمیم نهایی شما در مقابل برخی برنامه های مشترک شماست آن را پشت گوش نیاندازید. چنانچه کار داری یا سرتان شلوغ است زنگ بزنید که نمی توانید صحبت کنید تا وقتی که کارتان تمام شود.به او بگویید که مایل هستید برای تعطیلات آخر هفته تان از پیش برنامه ریزی کنید، اما به مدت چند روز به علت مشغله نمی توانید دست به این کار بزنید.چنانچه
قرار است دیر کنید حتماً از پیش به او خبر دهید.
*به حقوق او تجاور نکنید، حتی چنانچه مخالفتی نیز با شما نداشته باشد.
در بخش پرسش و پاسخ یکی از سمینارهایم مرد خوش سیمایی برخاست و گفت:«من شوهر خوبی نیستم.» زن های حاضر همگی خندیدند. سپس مرد ادامه داد «دوسال است که نامزد دارم. او را واقعاً دوست دارم. اما... چطور بگم؟ او زیادی خوب است. می گذارد هر کاری که دوست دارم انجام دهم. هرگز از دست من ناراحت یا عصبانی هم نمی شود.»
پرسیدم: «چرا فکر می کنی این یک مشکل است.»
توضیح داد: «مشکل این است که من از این صفت او سوءاستفاه می کنم. همیشه همه کاری را در آخرین لحظه انجام می دهم. یا مدت ها به او زنگ نمی زنم، حتی با این که می دانم منتظر تلفن من است.
می توان گفت او برایم خیلی عادی شده است. کدام یک از کتاب های خود را به او توصیه می کنید؟ فکر می کنم اعتماد به نفسش پایین باشد. اگر کمی قوی تر بود این جوری همیشه (قسر)در نمی رفتم!»
پاسخ دادم:«طوری صحبت می کنید که گویی دلیل بدرفتاری های شما آن است که نامزدتان با خیلی خوب بودن و با گذشت بودن در حق شما، شما را وسوسه می کند با او بیشتر بدرفتاری کنید. در این که این مشکل اوست، بحثی نیست. مطمئناً نامزد شما باید بیاموزد که حدود و ثغوری برای خودش تعریف کند. اما این موضوع مورد بحث ما نیست.
مشکل این است که شما دانسته حدود و ثغور و نیز حقوق شخصی او را زیر پا می گذارید و خوب بودن او را وظیفه ای می دانید. مهم نیست که او مقابل شما می ایستد یا نه. اما این درست نیست که شما با او چنین رفتار کنید.
کمی با او سخت گیر بودم. زیرا در واقع آنچه انجام می داد، سرزنش قربانی خود بود. بدین معنا که می گفت رفتار نادرست او تقصیر اونیست. بلکه تقصیر ضعف نفس و عدم اعتماد به نفس نامزد اوست. گویی می گفت، «اگر از من بخواهد، با او بهتر رفتار خواهم کرد. ولی حالا که ان یک تو سری خور حسابی است نمی توانم جلو خودم را بگیرم و توی سرش نزنم. این در واقع شقی از بازی روانی ببین مجبورم کردی چکار کنم است.(1)این بازی همواره مرا عصبانی می کند. حال چه در اتاق مشاوره بازی شود چه در دادگاه.
هدفم از بیان این داستان این بود که به شما مردها بگویم به حدود و ثغور نامزد/همسرتان تجاوز نکنید حتی اگر او به شما اجازه می دهد حقوق او را زیر پا نگذارید و او را امتحان نکنید. حتی چنانچه به شما اجازه می دهد. اجازه ندهید تنبل شوید، به او بی احترامی نکنید، حتی اگر او به شما اجازه ی این کار را می دهد.
ما زن ها همواره در طول تاریخ با این قبیل شرطی شدن های اجتماعی در نبرد بوده ایم. این که برای احراز حقوق خودمان در برابر مردها نایستیم یا مرد زندگی مان را با توقعات زیادی نترسانیم.ما زن ها می بایست صدمات و لطمات عاطفی گذشته ی خود را که نتیجه بدرفتاری هایی است که تحمل کرده ایم، التیام بخشیم. اما شما مردان می توانید حتی هنگامی که ما خودمان نیز بر حقوق خود واقف نیستیم و به کمتر از آن دل خوش کرده ایم، به ما کمک کنید و با احترام با ما رفتار کنید. به یاد داشته باشید: کم گذاشتن درعشق، پیروزی محسوب نمی شود و چیزی جز باخت و شکست نیست.
در زیر خلاصه ای از مواردی که به زن ها احساس ارزرشمندبودن و بی ارزش بودن می دهند، آورده شده است.
آنچه موجب احساس ارزشمند بودن در ما می شود:     آنچه موجب احساس بی ارزش بودن در ما می شود:
توجه شما به آنچه بر ما می گذرد     خودشیفتگی شما
تشکر و قدردانی کلامی    تشکر و قدردانی نکردن
همکاری و کار گروهی    خودسری و یکه تازی
نشان دان این که به ما نیاز دارید    پنهان کردن نیازهایتان
پرسیدن و جویا شدن افکار و نظرات ما     به حساب نیاوردن ما
ما را در اولویت قرار دادن     انکار یا نادیده گرفتن نیازهای ما
احترام به وقت و نگرانی های ما     بی توجهی به ما
نشان دادن علاقه به زندگی ما     توجه نکردن به ما
در زیرجدولی آمده که در لحظات دشوار و پر اضطراب روابط تان می توانید پرسشهای ساده آن را از خود بپرسید و به خودتان و همسرتان در حل مشکلات کمک کنید.

آنچه مردها می تواند انجام دهند:

هنگامی که متوجه می شوید نامزد/همسرتان علایمی دال بر نارضایتی و ناخوشحالی از خود بروز می دهد، سؤالات زیر را از خود بپرسید:
1-چگونه می توانم الآن به او احساس امنیت بدهم؟
2-چگونه می توام الآن به او احساس مرتبط بودن بدهم؟
3-چگونه می توانم الآن به او احساس ارزشمند بودن بدهم؟
به عنوان مثال: فرض کنید همسرتان یک شب کمی زودرنج و تحریک پذیر شده و نمی دانید که چرا؟ به جای آن که آن را نادیده بگیرید و فرض را به این بگذارید که چنانچه خودش
بخواهد حتماً در آن باره با شما صحبت خواهد کرد، از او بپرسید:«چه اتفاقی افتاده؟ آیا کاری از من ساخته است تا تو را خوشحال کنم؟» ممکن است او به طور واضح و مشخص به شما بگوید که در آن لحظه چه خواسته ای از شما دارد. چنانچه خواسته اش را نگوید نگران نباشید. کافی است کاری کنید احساس امنیت، مرتبط بودن یا ارزشمند بودن کند، اهمیتی ندارد، چنانچه راه حلی برای مشکل فعلی او ارائه ندهید، صرف این که پیش قدم شوید و به او نشان دهید که برایتان مهم است و دوستش دارید، به او احساس بهتری خواهد داد.
به یاد داشته باشید میزان تلاشی که صرف تغییر احساسی او می کنید در مقایسه با وقت و انرژی که صرف ناراحتی مداوم او خواهید کرد، بسیار ناچیز است.رسیدگی به یکی از سه نیاز پنهان او سرمایه گذاری ای کوچک خواهد بود با سودی گزاف.

آنچه زن ها می توانند انجام دهند:

گاهی اوقات ما زن ها در مقاطعی از زندگی مان احساسات ناخوشایندی را تجربه می کنیم که دلیل آن راهم نمی دانیم.هنگامی که به ناگهان احساسات بدی به سراغ شما می آیند، به احتمال قوی به این دلیل است که یکی یا هر سه ی نیازهای اساسی و پنهان شما برآورده نشده است.بدین معنا که یا احساس ناامنی می کنید یا احساس جداافتادگی و گسستگی می کنید و یا احساس ارزشمند بودن شماخدشه دار شده است.

از خود بپرسید:

1-چگونه می توانم همین حالا احساس امنیت داشته باشم؟
2-چگونه می توانم همین حالا احساس مرتبط بودن کنم؟
3-چگونه می توانم همین حالا احساس ارزشمند بودن کنم؟
برای نمونه، فرض کنید یک روز غمگین و ناراحت هستید و دلیلش را هم نمی دانید. سؤالات فوق را از خود می پرسید و متوجه می شوید که شوهرتان اخیراً خیلی کار داشته و شما نیاز داشته اید که بیشتر با او مرتبط باشید. ولی تمام این مدت احساس جداافتادگی و دوری داشته اید.
چه کار می توانید بکنید؟ به او نزدیک می شوید و احساسات خود را بیان می کنید. می توانید برای خودتان برنامه ای دو نفره ترتیب یدهید. می توانید نزدیکی و صمیمیت جسمانی را امتحان کنید.حال دیگر می دانید که مشکل چیست و می توانید چاره ای بیاندیشید.
گاهی اوقات نیز احساسات بدی را تجربه می کنید که هیچ ربطی به روابط صمیمی شما ندارند.به یاد داشته باشید سه نیاز پنهان که درباره ی آن ها صحبت کردیم، نیازهایی نیستند که فقط از مردها داشته باشیم. این ها نیازهای عمومی زن ها محسوب می شوند. شاید تشخیص دهید که احساس ارزشمند بودن نمی کنید.در این گونه مواقع چه کار می توانید بکنید؟ از خود بپرسید به اهدافی دست یافته اید که برای خود قرار داده بوده اید یا خیر.شاید لازم باشد فهرستی از تمامی چیزهایی که در خود ارزشمند می دانید، تهیه کنید. شاید دستیابی ها و موفقیت های خود را با دوستان تان در میان نگذاشته اید تا پاسخی مثبت و کافی را که استحقاقش را نیز دارید، دریافت کنید. می توانید به یکی از دوستان خود زنگ بزنید و پیشرفت های خود را با او در میان بگذارید. خواهید دید که سریعاً حالتان بهتر خواهد شد.
هر چه بیشتر با نیازهای پنهان خود آشنا شوید، بیشتر به آن ها احترام خواهید گذاشت و بیشتر تلاش خواهید کرد تا آن ها را
برآورده سازید.بدین ترتیب می توانید آن نوع از زندگی را که استحقاق آن را دارید، برای خود ایجاد کنید.
پی نوشت :
1-به منظور کسب اطلاعات بیشتر درباره ی بازی های روانی در روابط انسانی،رجوع کنید به کتاب :بازی ها،اریک برن،ترجمه ی اسماعیل فصیح-م.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند: هنگامی که زنی می داند نامزد

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که زنی می داند نامزد/همسرش روزهای سختی را پشت سر می گذارد یا در ناحیه ای خاص از زندگانی خود با چالش یا دشواری هایی دست به گریبان است، اما در عین حال از زن زندگی خود تقاضای همراهی، کمک یا حمایت نمی کنند، احساس بی ارزش بودن می کند.گویی نامزد/همسرش به او اعتماد یا اطمینان کافی ندارد و فکر نمی کند که زنش اصولاً چیز با ارزش یا مؤثری برای ارائه دادن داشته باشد.
این را می دانم که تک تک سلول های مغز مردها فریاد می زنند که:«هرگز اجازه نده زنی بفهمد که چقدر ترسیده ای، چرا که از آن علیه تو استفاده خواهد کرد!» شاید برخی از زن های آسیب دیده این کار را بکنند، اما بیشتر زن ها چنین نیستند. بیشتر ما زن ها ـ تنها چنانچه به ما فرصتی داده شودـ نهایت تلاش خود را خواهیم کرد تا از مرد زندگی مان حمایت کنیم، و آن جا که می دانیم نظراتی برای ارائه دادن داریم، به او کمک فکری برسانیم. و با او مهربان و با محبت باشیم. شاید نهایتاً گفته های ما تأثیر چندانی در حل مشکل شما نداشته باشند یا راه حل فوری و مناسبی نیز ارائه ندهند، اما به شما قول می دهم که آغوش گرم و بوسه هایی که به شما خواهیم داد موجب خواهند شد احساس به مراتب بهتری داشته باشید.در این اوقات ما نیز احساس خواهیم کرد که نقش کوچکی در زندگی شما داشته ایم. حتی اگر آن نقش، تنها ارائه عشق و محبت ما باشد.
*از جایگاه هایی برابر با او رفتار کنید.
بیشتر مردها هرگز اعتراف نخواهند کرد که به طرزی ناخودآگاه حق و حقوق کمتری برای زن ها قائل هستند.
(بیایید با این حقیقت رو به رو شوید حتی امروزه نیز مردهایی وجود دارند که باور دارند جایگاه آنان در ازدواج بالاتر و مهم تر از جایگاه زنان است. مطمئنم که این قبیل مردان جزو خوانندگان این کتاب نیستند. بنابراین می توانم با امنیت خاطر کامل به نوشتن ادامه دهم!) حتی صادق ترین، آزاد اندیش ترین و خوش نیت ترین مردها نیز مستعد افتادن در این دام هستند که یک تنه و به تنهایی تصمیمات مهمی را که بر روی
هر دو نفر رابطه تأثیر می گذارند اخذ کنند، و فراموش کنند که نامزد/همسر خود را در این گونه تصمیم گیری ها دخالت دهند. اما در این جا نیز اشاره ی مجددی به آن خواهیم کرد.
برخی از مردان سنتی نقش حمایتگر یا به عبارتی «سپر بلا» را در ازدواج بازی می کنند و زن ها را درمشکلات و تصمیم گیری ها دخالت نمی دهند. گرچه ممکن است برخی زن ها این رفتار پدرانه و حمایتگرانه را ترجیح بدهند، اما بیشتر زن ها ترجیح می دهند مانند فردی بالغ، توانا و قابل با آنها رفتار شود. به زبان ساده:بیشتر زنان چنانچه با آنها از جایگاهی برابر رفتار نشود، احساس ارزشمند بودن نخواهند کرد.
انجام این کار چندن نیز مشکل نیست. کافی است بیاموزید که با یکدیگر مانند یک تیم کار کنید و پیش از اخذ تصمیمات مهم با یکدیگر صحبت و گفتگو کنید. حال چه درباره ی پول و مادیات باشد، چه خریدها یا تغییرات شغلی، بچه ها، یا والدین سالخورده تان.
4-به او نشان دهید که هرگز برایتان عادی نشده است.
آیا هرگز این سؤال را در رابطه با نامزد/همسرتان از خود پرسیده اید: «اگر واقعاً مرا دوست داشته باشد چگونه می تواند با من چنین رفتار کند؟.» من (و نیز بیشتر زن های دیگر) این سؤال را از خود پرسیده ایم.
پس از سال ها تجربه ی شغلی و نیز روابط شخصی، متوجه حقیقتی درباره ی مردها شده ام که این پرسش را پاسخ می دهد.
بیشتر مردها رابطه ی میان نحوه ی رفتار خود و احساسی را که در پی آن در ما زن ها تولید می کنند، نمی بینند.
این جمله در کمال عجیب و غریب بودنش، حقیقت دارد. شاید به همین دلیل است که حتی خوش قلب ترین مردها نیز ظاهراً دلیل ناراحتی و عصبانیت نامزد/همسرشان را نمی توانند درک کنند.
برای نمونه، مردی به هنگام ناخوشحالی همسرش از من می پرسد: «چطور می تواند فکر کند قدر او را نمی دانم و دیگر همه چیز برایم عادی شده است؟ من او را واقعاً دوست دارم و دیوانه وار عاشق اش هستم!»
پس از آن که با او صحبت می کنم روشن می شود که براستی همسرش را دوست دارد. سپس زن فهرست بلند بالایی از تمامی رفتارهایی را که از مرد سر می زند و موجب می شود همسرش احساس کند دیگر او را دوست ندارد و زندگی با او دیگر برایش عادی شده است ذکر می کند: به او در رابطه با بچه ها کمکی نمی کند و به درخواست های او در این رابطه نیز ترتیب اثر نمی دهد، در درست کردن غذاـ به رغم درخواست های بی شمار همسرش ـ به او کمک نمی کند (با این که هر دو تمام وقت کار می کند و شاغل هستند) در تعریف و تحسین کردن یا به کار بردن عبارات رمانتیک لاقید است. و... هنگامی که درباره ی این مسائل و موضوعات با مرد صحبت می کنم و حقایق را به رخ او می کشانم، در بیشتر موارد مرد می پذیرد و اعتراف می کند:«حق با شماست، می دانم که خیلی در این گونه کارها مهارت ندارم.اما نمی توانم بفهمم که این صحبت ها چه ربطی به این احساس او دارد که دیگر محبوب من نیست یا دیگر برای من ارزش ندارد؟» در این گونه اوقات می توانم ببینم که این را صادقانه می گوید و شوخی هم نمی کند.بدین معنا که به راستی نمی تواند ارتباط میان این دو را دریابد.
خب، علت این موضوع چیست؟ توضیح این داستان به تقسیم بندی زندگی مردها برمی گردد. این مرد به راستی نمی تواند رابطه ی علی ـ معلولی میان رفتارهایی را که نشانگر عدم احترام او به وقت و انرژی همسرش و احساس نامطلوب بودن و محترم نبودن در اوست، دریابد چرا؟ زیرا درست به نحوی مشابه، خود او نیز نمی تواند ارتباطی میان احساس به همسرش و رفتاری که با او دارد ببیند. احساسات مردها نسبت به همسرشان بیشتر در یک اتاق، از دایره ی خودآگاهی آنها و عادت های رفتاری و تصمیمات روزمره شان در اتاقی دیگر قرار گرفته است. به عبارت دیگر:
نحوه ی رفتار مرد با زن ممکن است هیچ گونه رابطه ای با احساسی که مرد نسبت به او دارد نیز نداشته باشد. همین هفته گذشته سعی داشتم که این مفهوم را برای یکی از دوستانم جا بیندازم. او مدت هفت ماه است که با زنی نامزده شده است.او مدت هفت ماه است که با زنی نامزد شده است. هنگامی که از او پرسیدم اوضاع به چه نحوی پیش می رود، پاسخ داد که همه چیز خوب است. اما من می دانستم که برای نمونه پنج روز تمام است که با او حتی حرف هم نزده بود. زیرا در محل کار
سرش خیلی شلوغ بوده است.
بالحنی انتقادآمیز به او گفتم: «الیوت، پنج روز است که حتی یک تلفن هم به دنیس نزده ای. مطمئنم که او بسیار نگران و ناراحت است.»
با ساده لوحی تمام پرسید: «واقعاً این طور فکر می کنی؟»
«البته که این طور فکر می کنم. او عادت داشت هر روز با تو صحبت کند. حال ناگهان ناپدید شده ای، بدون این که توضیحی به او داده باشی.مطمئنم نگران است که می خواهی با او به هم بزنی.»
اعتراف کرد: «خب، راستش، روی دستگاه پاسخگوی تلفنی ام برایم چندین پیغام گذاشته بود، پرسیده بود که آیا حالم خوب است یا نه. صدایش هم کمی احساساتی و نگران به نظر می رسید.»
«بفرما!احتمالاً تا الآن حالش خیلی بد شده است.»
«اما، آخرین بار که با هم بودیم خیلی به ما خوش گذشت و همه چیز ببن ماخوب بود. او می داند که من عمیقاً او را دوست دارم.»
«واقعاً؟ تو واقعاً فکر می کنی که او مطمئن است دوستش داری، در حالی که پنج روز تمام به او زنگ نزده ای که پیغام هایش را هم جواب نداده ای؟»
گفت: «خب، فکر می کردم بدونه که سرم شلوغه و این که هر وقت، وقت کنم، به او زندگی می زنم.»
«از کجا بداند؟ مگر او فالگیر یا غیب گو است که این را بداند. تمام چیزی که او می داند این است که تو هر روز به او زنگ می زدی و این که اخیراً این کار را نکرده ای حتی با این که می دانی او چندین بار زنگ زده و می خواسته که حتماً با تو صحبت کند.»
با تعجب گفت:«اما این که ربطی به احساس من به او ندارد.»
تا این جا دیگر از ناامیدی می خواستم فریاد بزنم. به همین دلیل است که زن ها احساس می کنند دیگر برای مردشان عادی شده اند، زیرا او نمی تواند بفهمد که رفتارهای هر روزه ی او نیز مهم هستند و فرض را بر این می گذارند که همسرش حتماً می داند که او دوستش دارد.
مردان عزیز:یک یک تمامی کارهایی که می کنید برای ما مهم هستند. در زیر روش های برای نشان دادن این موضوع به نامزد/همسرتان هست که همچنان او را دوست دارید و این که او برایتان عادی نشده است.
*به وقت و انرژی او احترام بگذارید:
آیا می دانید زن ها از چه چیزی بیزارند؟ هنگامی که مرد طوری رفتار می کند که گویی وقت و انرژی او مهم تر از وقت و انرژی زنشان است. این شکایت را بارها از زن های زیادی شنیده ام. زن هایی که مادر هستند، زن هایی که شاغل هستند و با وجود این هنوز قسمت اعظم مسئولیت های خانه بر دوش آنهاست: زن هایی که شوهرشان فکر می کند شغل او مهمتر از شغل همسر اوست. آن هم تنها به این دلیل که درآمد یا وجهه ی اجتماعی بالاتری دارد. در زیر گفته ها برخی از این زن ها را آورده ام.
«گاهی اوقات شوهرم همین جوری می نشیند، در حالی که من از دویدن دنبال بچه ها خیس عرق شده ام. گویی اصلاً نمی تواند ببیند که به کمک او احتیاج دارم. وقت های دیگر وقتی که از کار به خانه برمی گردم، می بینم که چندین ساعت پیش از من به خانه رسیده است، اما چیزی برای شام درست نکرده است. احساس می کنم او ابداً اهمیت و احترامی برای وقت من قائل نیست.»
من و شوهرم هر دو شاغل هستیم. او فکر می کند تنها به این دلیل که یک وکیل است و من یک مدیر معمولی هستم، پس لزوماً بیشتر از من خسته می شود، لذا به مرخصی و حق و حقوق بیشتری از من نیاز دارد. هر بار که از او می خواهم در آشپزی یا نظافت خانه به من کمک کند، طوری به من نگاه می کند، که گویی دیوانه هستم. سپس سخنرانی مبسوطی ارائه می دهد مبنی بر این که چه شغل پرزحمت و سختی دارد. انگار که احترام و ارزشی برای شغل یا وقت وانرژی من قائل نیست.»
«فکر می کنم نامزد من چنین فکر می کند که وقت او با ارزش تر از وقت من است. او یک تهیه کننده ی برنامه های تلویزیونی است و تمام زندگی او در حول و حوش برنامه ریزی و تحویل دادن یک محصول دور می زند. اما وقتی که به من می رسد، فکر می کند که می توانم مدت ها صبر کنم و نیاز به رسیدگی و توجه ندارم.مثلاً هنگامی که از او می پرسم آیا می تواند با من به یک میهمانی بیاید، می گوید که الآن نمی تواند تصمیم بگیرد. این در حالی است که چنانچه کسی در رابطه با شغلش به او زنگ بزند، تنها ظرف دو ثانیه همه چیز را ترتیب می دهد و برنامه ریزی می کند. بیشتر هنگامی که می گوید بزودی به من زنگ خواهد زد، تا ساعت ها این کار را نمی کند، می دانم که با مشتری های خود این طور نیست. احساس می کنم که برایش عادی شده ام.»

وجه اشتراک مردها و زن ها در چیست؟ پاسخ: هر دوی آنها مدام به این

وجه اشتراک مردها و زن ها در چیست؟

پاسخ: هر دوی آنها مدام به این فکر می کنند که چگونه مردها را خوشحال و راضی نگه دارند!؟
مردان عزیز: قبل از آن که به شما بربخورد، بگذارید برایتان توضیح دهم، بیشتر زن ها چنان عشق را اولویت اول خود قرار داده اند و چنان همیشه سعی در خوشحال کردن دیگران دارند که فکر و ذکرشان این است که چگونه شوهرشان را خوشحال نگه دارند. چنانچه بی پرده و صریح باشیم باید اذعان کنیم که اغلب مردها نیز بیشتر به فکر خودشان هستند تا آن که به نیازهای همسرشان توجه و بر روی آن تمرکز کنند. زن ها لحظه به لحظه به نامزد/همسرشان فکر می کنند. این را هم می دانیم که اغلب مردها این گونه نیستند. نتیجه این که مردها اغلب خودشیفته تر از زن ها هستند. به این معنا که لحظات کمتری به فکر دیگران اند لحظات بیشتری را غرق در خود. بی آنکه بخواهند یا حتی بدانند.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که مردی به نامزد/همسر خود نشان می دهد اولویت اول اوست و این که به خوشحالی و خوشبختی او احترام می گذارد، زن به عنوان یک انسان احساس ارزش مند بودن و عزت نفس می کند.
زن ها هرگز فکر نمی کنند که مرد زندگی شان نمی خواهد آن ها را خوشحال کند. بلکه تنها چنین باور دارند که خوشحالی زن اولویت اول آنها نیست. مردها معمولاً پس از آن که امور مربوط به کار و شغل و نیز تفریح و استراحت شان را رتق و فتق یا پس از آن که صدای زنشان به آسمان بلندشود، به او و خوشحالی او می پردازند.
مردان عزیز:چگونه به نامزد/همسر خود نشان می دهید که خوشحالی او اولویت اول شماست؟ براستی زیاد مشکل نیست. در زیر توصیه هایی است از طرف برخی زن ها که از من خواسته بودند آن توصیه ها را به شما انتقال بدهم:
*سعی کنید چیزهایی را که برای نامزد/همسرتان اهمیت دارد، شناسایی کنید و سپس تمامی تلاش خود را به کار گیرید تا آن چیزها یا کارها را برایش انجام دهید.
برای نمونه چنانچه می دانید خواباندن بچه ها برای همسرتان کار مشکل و خسته کننده ای است سعی کنید پیش از آن که از شما کمک بخواهد خودتان داوطلبانه به او کمک کنید. چنانچه می دانید نامزد/همسرتان کلوچه های شکلاتی مثلاً فلان مغازه را دوست دارد، گاه و بیگاه او را با خرید این کلوچه ها غافلگیر کنید.
چنانچه نامزدتان از تماشای برنامه تلویزیونی به خصوصی لذت می برد، پیشنهاد دهید که حداقل هر ازگاهی با هم به تماشای آن بنشینید. چنانچه جایی از همسرتان می شنوید که فلان فیلم سینمایی، فیلم خوبی است، او را با بلیط سینمای از پیش رزرو شده غافلگیر کنید. اگر می دانید نامزدتان از این که پیش از هر کار صبح ها به او زنگ بزنید خوشحال می شود این کار را بکنید. چنانچه چندی پیش از نامزدتان شنیدید که دوست دارد بزودی اوقات رمانتیکی را با هم ترتیب دهید سعی کنید پیش دستی کنید و این شما باشید که دفعه ی بعد صحبت آن را پیش می کشید. به جای آن که منتظر او بمانید تا او کارها را ترتیب دهد.
چنانچه دقت کنید زن ها همیشه سرنخ هایی را در خصوص علایق، خواسته ها و نیازهایشان در اختیار شما قرار داده اند. گرچه ممکن است بسیاری از این سرنخ ها، درخواست هایی روشن و صریح نباشند، اما معمولاً راهنمایی های مؤثری برای خوشحال کردن آنها هستند. دقت کنید و سعی کنید معنای آن ها را بفهمید. این گونه دقت ها معمولاً مستلزم صرف وقت یا تلاش زیادی نیستند. اما در چشم همسرتان بسیار مهم و با ارزش تلقی می شوند.
*از او بپرسید دوست دارد چه کار کند و این که چه چیز/چیزهایی او را خوشحال می کند.
این معمولاً زنها هستند که از نامزد/همسرشان می پرسند: «عزیزم دوست داری امشب چه کار کنی؟» یا «دوست داری کجا غذا بخوری؟» یا «دوست داری آخر هفته به برنامه ی بچه ها یه نگاهی بیاندازی؟» ما زن ها در انطباق با خواسته ها و اولویت های همسرمان و سازش پذیری و هماهنگ سازی خود با آن ها تخصص داریم، پیش از آن که حتی خواسته ها و ترجیحات خودمان را فاش سازیم. لذا هنگامی که مردی این کار را در حق ما می کند، از شادی و شعف در پوست خود نمی گنجیم.با تعجب پیش خودمان فکر می کنیم، اول از من پرسید که دوست دارم امشب چکار کنم؟! احساس می کنم که خواسته هایم اهمیت دارند و این که برایش مهم هستم.
مردان عزیز: باور کنید که مبالغه نمی کنم. یک بار زنی به من نوشته بود: «هنگامی که نامزدم می داند چه چیزی برایم مهم است و سعی می کند که آن را انجام دهد احساس محبوب بودن می کنم. زیرا به من نشان داده است که واقعاً مرا دوست دارد و به افکار و احساسات من احترام می گذارد.»
چنانچه می خواهید سنگ تمام بگذارید و حسی قوی از ارزشمند بودن را به او القا کنید در کنار او بنشینید و از او بپرسید: «عزیزم، آیا کاری از من ساخته است تا تو را خوشحال تر سازم؟»
پیش از آن که با ناباوری به این گفته ی من اعتراض کنید، مدتی به این پرسش فکر کنید:«آیا چنانچه براستی نامزد/همسر خود را دوست داشته باشید آیا حاضر نیستید بدانید چه چیزی او را خوشحال تر می کند؟ چنانچه پاسخ تان مثبت است پس به جای آن که به حدس و گمان روی آورید چرا از خود او نپرسید؟
*برایش وقت بگذارید.
هنگامی که برای بودن با نامزد/همسرتان وقت می گذارید و برنامه ریزی می کنید، او احساس خواهد کرد که یکی از اولویت های شماست. نگذارید برای این کار از شما التماس کند.هر آنچه را که در توان دارید به کار ببیندید و برای او وقت بگذارید.حتی اگر مقادیرش کم یا کوتاه باشد. مطمئن باشید از هر هدیه ای او را خوشحال تر خواهید کرد و احساس خاص بودن و ارزشمند بودن بیشتری را به او خواهید داد.
2-به او نشان دهید که به زندگی اش علاقه مند هستید
داستان زیر داستانی واقعی است:
زنی برای چک آپ به متخصص زنان خود مراجعه می کند و دکتر روی یکی از تخمدان های او چیزی غیرطبیعی را مشاهده می کند. از او می خواهد که پنج شنبه صبح مجدداً برگردد تا آزمایش های دقیق تری را بر روی رحم و تخمدان های او به عمل آورد و مطمئن شوند که آیا مشکل جدی است یا خیر. آن شب، زن، شوهر خود را از ماجرا باخبر می کند و با نگرانی به او می گوید که ممکن است آزمایش های روز پنج شنبه احیاناً چیز بدی مثل سرطان را مشخص کنند. شوهرش می گوید: «بگذار جواب آزمایش ها حاضر شوند بعد خودمان را نگران کنیم.»
صبح روز پنج شنبه فرا می رسد و مرد درحالی که زنش هنوز کاملاً بیدار نشده است او را می بوسد و از او خداحافظی می کند. زن با اضطراب و نگرانی لباس می پوشد و به طرف مطب دکتر به راه می افتد. دکتر معاینات و آزمایش های لازم را به عمل می آورد و به او می گوید که هیچ جای نگرانی وجود ندارد. زیرا همه آزمایش ها طبیعی هستند. زن بیچاره از نگرانی در می آید و نفس راحتی می کشد.
آن شب زن شام را آماده می کند و منتظر شوهرش می شود تا به خانه بیاید. او در حالی که مثل همیشه خسته است و روز طولانی و سختی را نیز پشت سر گذاشته است به خانه می رسد و سر میز شام می نشیند تا غذا بخورد. در حالی که دهانش را با سالاد پر کرده است می گوید: «هی، اشکالی نداره کمی تلویزیون را نگاه کنیم. یه مسابقه است که حتماً می خوام ببینمش.»
مرد تلویزیون را روشن می کند و اشک از چشمان زن سرازیر می شود.
با ناباوری تمام با خود می گوید: «از آزمایش هایم هیچ چیز از من نپرسید. حتی یادش هم نبود که قرار است به دکتر بروم. مدتی صبر می کند. به این امید که شاید پس از کمی استراحت یادش بیاید. اما همین که شام شان تمام می شود و مرد شروع به تماشای برنامه بعدی می کند. زن مطمئن می شود که شوهرش چیزی از او نخواهد پرسید و این که احتمالاً در تمام مدت روز نیز اصلاً به آن فکر هم نکرده است عصبانی و رنجیده خاطر به طبقه ی بالا می رود و به دوستش زنگ می زند و در حالی که گریه امانش نمی دهد، ماجرا را برای او تعریف می کند. های های گریه می کند و می گوید: «اصلاً برایش اهمیتی ندارد چه بلایی به سر من می آید. اگر مرا دوست داشت حتماً یادش بود که وقت دکتر دارم.»
خواهید پرسید:«از کجا می دانم که این داستان واقعیت دارد؟ پاسخ اش ساده است: زیرا سال ها پیش برای خودم اتفاق افتاده بود. می توانید باور کنید که داستان های مشابه بسیاری را از دوستان و آشنایان و نیز زن های دیگر شنیده ام!
از بیان این داستان چه منظوری دارم؟ منظورم هرگز آن نیست که مردها را تحقیر کنم یا بگویم که آن ها بد هستند.مرد داستانی که تعریف کردم، واقعاً مرد خوبی بود و اصلاً متوجه نبود که زنش را ناراحت کرده است مگر تا هنگامی که به او گفته است. او پاک همه چیز را فراموش کرده بود، اما متأسفانه به درستی نمی دانست که چگونه احساس ارزشمند بودن به زن بدهد. او تمام انرژی خود را صرف زندگی و چالش های مربوط به خودش می کرد، به طوری که چیزی برای زن باقی نمی ماند.
مردان عزیز:دوست ندارم این را بگویم. اما گاهی اوقات مردها به طرزی باور نکردنی خودشیفته و خود مرکزبین می شوند. (البته بعضی از زن ها هم همینطور، اما این مقاله خطاب به آن ها نوشته نشده است) می دانم مردها منظور خاصی از این کار ندارند و معمولاً هنگامی که به آن ها گفته می شود واقعاً متعجب می شوند. زیرا در واقع نیت شان خیر است. واقعیت آن است که بیشتر مردها آموزش ندیده اند تا مثل ما زن ها به نیازهای دیگران توجه داشته باشند. لذا آماده آن هستند که به سادگی و بی آن که متوجه باشند به دام خودخواهی بیافتند.
به همین دلیل است که لازم می بینم به مردها یادآوری کنم که به زندگی نامزد/همسرشان از خود علاقه نشان دهند و این که زن ها نیاز دارند احساس ارزشمند بودن و مهم بودن کنند. از آن جا که شما مردان گاهی اوقات کمی فراموش کار هستید توصیه های زیر را لازم می بینم.
*به آنچه در زندگی نامزد/همسرتان می گذرد، توجه کنید.
آیا می دانید چنانچه زنی به همراه شوهر و یکی از دوستان زنش در یک مسابقه ی تلویزیونی در این باره که کدام یک آن زن را بهتر می شناسند شرکت می کردند، کدام یک برنده می شدند؟ بسیاری از مواقع مردها در این نوع مسابقه ها بازنده هستند! این بدان دلیل است که دوست آن زن احتمالاً توجه بیشتری به جزئیات زندگی آن زن نشان می دهد تا شوهرش. باور کنید، تمامی دوستان من تاریخ وقت دکتر و قرار معاینات و آزمایش های مرا دقیقاً به یاد داشتند.
توجه به عزیزان و جزئیات زندگی آنان در برنامه ریزی ژنتیکی زن ها گنجانده شده است. برای نمونه می دانم که در همین یک هفته دوستم رابین برای شرکت در یک کنگره تلویزیونی عازم لاس وگاس است و این که می خواست یک کیف زنانه ی نو بخرد و به اضافه ی این که منتظر یک پیمانکار است تا سقف اتاق خوابش را که چکه می کند، تعمیر کند. دوست دیگرم، جولیا دوشنبه باید برای دریافت نتایج آزمایش مربوط به ذخایر آهن خونش مراجعه کند و این که هفته آینده در محل کارش یک سخنرانی دارد و این که او و شوهرش همین شنبه در یک مراسم هنری که سود آن عاید خیریه می شود، شرکت خواهند کرد.
این وقایع و قرارهای مهم در کنار دیگر وقایع مهم زندگی خودم، همگی یک جا در تقویم مغزم حک شده اند این در حالی است که نامزد رابین و شوهر جولیا احتمالاً از تمامی این اطلاعات آن هم به این میزان که من خبر دارم، خبر نداشته باشند یا اگر هم خبر داشته باشند فراموش کنند که در باره اش از نامزد/همسر خود جویا شوند و به پیشرفت کارها و امور از خود علاقه نشان دهند.
مردان عزیز:آنچه برای نامزد/همسرتان مهم است از خود توجه و علاقه نشان دهید. به یاد دارم زنی برای من نوشت:
هنگامی که شوهرم از چیزهایی که در زندگی من اتفاق می افتد جویا می شود و خود را درگیر آن می کند، گویی به من می گوید:«هر چه برای تو مهم است پس برای من نیز مهم است و می خواهم همه چیز را در آن باره بدانم.»
در باره ی فعالیت هایی که برای او مهم هستند از او بپرسید.
همواره خود را در جریان آخرین وقایع و اتفاقات زندگی او قرار دهید. هنگامی که واقعه ای پایان می پذیرد همچنان وضعیت او را تعقیب کنید.
در باره آنچه می خواسته با شما در میان بگذارد، صحبت را پیش بکشید.
تنها با اندکی تلاش می توانید به او نشان دهید که به آنچه برایش مهم است اهمیت می دهید و این که برایش ارزش قائل هستید.
افکار و احساساتش را از او جویا باشید.
یکی از راه هایی که معمولاً زن ها برای ورود به رازهای درونی مرد به کار می برند، پرسیدن این سؤال از اوست که «به چه چیزی فکر می کنی؟» «چه احساسی در باره ی آن داری؟»
در این جا لازم می دانم بگویم که بیشتر مردها از این قبیل سؤالات بیزارند. زیرا این سؤالات مرد را تحت فشار می گذارند که فوراً جواب دهد و از طرفی نیز این سؤالات، سؤالاتی گیج کننده ومبهم هستند. علاوه بر آن، این سؤالات به حیطه هایی مربوط می شوند که به طور معمول مردها دوست ندارند درباره آن صحبت کنند. اما هنگامی که ما زن ها این سؤالات را از مرد زندگی مان می پرسیم تنها منظورمان این است که به او نشان دهیم آنچه در درون او می گذرد برایمان مهم است.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که از نامزد/همسر خود می پرسید، «چه احساسی داری؟» یا «به چه چیزی فکر می کنی؟» در واقع این پیام را به او فرستاده اید که افکار و احساسات او برای شما مهم است و برای افکار و احساسات او، و در نتیجه خود او نیز ارزش قائل هستید.
پرسیدن این سؤالات از زن زندگی تان یکی از ساده ترین راه های ابراز علاقه به زندگی اوست. مطمئن باشید او از تلاش شما قدردانی می کند و شما نیز چیزهای بیشتری از او دستگیرتان خواهد شد. که پیش از آن هرگز نمی دانستید.
3-به او نشان دهید که به او نیاز دارید و این که برای نظرات و افکار او نیز ارزش قائل هستید.
چنانچه مردی از من بپرسد چه می تواند بکند تا نامزد/همسرش احساس محبوب بودن و ارزشمند بودن بکند به او می گویم به نامزد/همسرش نشان دهد که چقدر به او نیازمند است. آیا می توانید باور کنید بیشتر زن ها به درستی نمی دانند که نامزد/همسرشان چقدر به حضور آن ها در زندگی خود نیاز دارند؟ بارها شاهد بوده ام که زن ها از این موضوع شکایت دارند که شوهرانشان هرگز به آن ها نشان نمی دهند که چقدر دوست شان دارند یا چقدر به حضور آن ها در زندگی خود نیازمند هستند واحتمالاً چنانچه آن ها بگذارند و بروند هرگز دلشان هم برای او تنگ نمی شود.اما هنگامی که با مردها صحبت می کنم، در کمال تعجب اعتراف می کنند که عمیقاً همسر خود را دوست دارند و این که بسیار به او و هر آنچه در زندگی او انجام می دهند، نیازمند و محتاج هستند.
اگر مردها براستی به ما زن ها نیاز دارند پس چرا ما آن را حس نمی کنیم؟
مردان عزیز: شاید به این دلیل باشد که به ما نشان نمی دهید یا به ما نمی گویید! مردها دوست ندارند قوی، مستقل و خودکفا ظاهر شوند و این فکر که به نامزد/همسر خود نیازمند هستند می تواند برایشان ناراحت کننده یا حتی وحشتناک باشد. نتیجه این می شود که ممکن است گاهی اوقات البته به طرزی ناخودآگاه سعی کنید به او نشان دهید که آنقدرها هم به او نیاز ندارید و این کار را معمولاً به شیوه های زیر انجام می دهید:
*از او درخواست کمک یا حمایت نمی کنید.
*نظرات و توصیه های او را جدی نمی گیرید یا کم اهمیت تلقی می کنید.
*او را در فرآیند تصمیم گیری خود منظور نمی کنید.
*ناامنی ها و آسیب پذیری های خود را در رابطه با او پنهان می کنید. این رفتارها چه احساسی را در زن تولید می کنند؟
پاسخ:این احساس که به او نیازی ندارید و برایش احترام یا ارزش نیز قائل نیستید. و این واقعاً ناراحت کننده است.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که به روش هایی به زن زندگی تان نشان می دهید که به او در زندگی خود نیاز دارید به او احساس ارزشمند بودن می دهید.
در زیر توصیه هایی است برای عملی کردن این راز:
*به او بگویید نیازمندش هستید.
یکی از خوشایندترین و باارزش ترین لحظاتی که در زندگی خود به یاد می آورم هنگامی بود که نامزدم به من نشان داد چقدر به من احتیاج دارد. در آن موقع من و نامزدم در دو جای مختلف کشور زندگی می کردیم و به نوبت برای دیدار یکدیگر به شهرهای همدیگر مسافرت می کردیم.هنگامی که با هم بودیم در بهشت بودیم و هنگامی که از یکدیگر دور بودیم بسیار دشوار بود. به طوری که به طرزی وحشتناک دلم برای او تنگ می شد.
یک شب دیرهنگام پس از آن که در پی دیداری فوق العاده، او به شهر خود بازگشت، تنها در بستر دراز کشیده بودم. احساس تنهایی می کردم و این احساس را داشتم که گویی ماه هاست او را ندیده ام، درست در همان هنگام ناگهان تلفن به صدا در آمد.
با صدایی بسیار مهربان گفت: «سلام عزیزم، هنوز بیداری؟»
پاسخ دادم:«آره، دراز کشیده بودم و به تو فکر می کردم.»
با ملایمت و مهربانی ادامه داد: «می دانم دیروقت است. اما با این حال خواستم یک زنگ کوچولو به ات بزنم! خوابم نمی برد. چون که دلم خیلی برات تنگ شده.»
از شنیدن آن کلمات در خود آب شدم. معمولاً این من بودم که خیلی با او رمانتیک بودم و نامزدم مردی مستقل و قوی بود. لذا شنیدن این کلمات محبت آمیز از او قلبم را از خوشحالی پر کرد.
در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود به او گفتم: «من هم برایت دلتنگ شده ام. این را گفتیم و خداحافظی کردیم.»
بعد از آن که گوشی را گذاشتیم متوجه شدم که احساساتی عمیق از جنس صلح، آرامش، امنیت خاطر بر من هجوم آورده اند. می دانستم که منشأ و منبع این صلح و آرامش چه بود:«احساس خواستنی بودن و مورد نیاز بودن کرده بودم.»
به دنبال فرصت هایی باشید تا به زن زندگی خود نشان دهید به او احتیاج دارید. هر چه می خواهد باشد. این که دلتان برای او تنگ شده، این که نمی توانید زندگی بدون او را تصور کنید یا هر چیز دیگری که می دانید به او احساس خاص بودن و خواستنی بودن می دهد.
*اجازه ندهید به شما و زندگی شما کمک کند و نقش خود را ایفا نماید.
بیشتر مردها به سختی می توانند چیزی را از زن ها دریافت کنند. حتی از زنی که دوستش دارند. دلایل بسیاری برای این حالت وجود دارد. نیاز به استقلال، ترس از کنترل شدن، ترس ناخودآگاه از دست دادن، رد شدن یا طرد شدن. اما نهایتاً نتیجه همواره یک چیز است:
زن احساس می کند که به حساب نیامده است و این که آنچه برای ارائه دارد، به قدر کافی ارزشمند یا خواستنی نیست.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که به نامزد/همسر خود اجازه می دهید در زندگی شما نقشی داشته باشد، به او احساس مهم بودن می دهید.
چگونه می توانید زن زندگی خود را تشویق کنید نقش خود را در زندگی شما ایفا کند؟
نظراتش را بپرسیدـ درباره سیاست، اخبار، مشکلاتی که با آن رو به رو هستید و سرانجام درباره ی هر چیز و همه چیز.
این به او نشان می دهید که برای او و افکارش ارزش قائل هستید، و این که به نظراتش علاقه مند و کنجکاوید.
از او بیاموزید. به آموزش پذیری در نواحی و زمینه هایی که تبحر یا دانش و آگاهی بیشتری از شما دارد از خود تمایل و علاقه نشان دهید. برای نمونه شاید نامزد/همسرتان مهارت های فوق العاده ای در سازمان دهی، ورزش تنیس یا مراقبه و تمرکز گرفتن ذهنی داشته باشد. این قابلیت ها و استعدادها را در او گرامی بدارید و از او بخواهید آن ها را با شما سهیم شود. فراموش نکنید به او بگویید که چه نقش فعال و مثبتی را در زندگی شما ایفا می کند.
*از او کمک بخواهید یا حداقل هنگامی که خودش کمک یا توصیه ای ارائه می دهد آن را پس بزنید.
مردها گاهی اوقات مغرور و لج باز هستند.
مردان عزیز: متأسفم که این حقیقت را چنین صریح گفتم، اما می دانید که حقیقت دارد. طی چندین هزار سال، مغز مردها چنان برنامه ریزی شده است که چنانچه از کسی کمک بگیرند دیگر دستیابی ها و موفقیت هایش ارزش چندانی نخواهد داشت.
لذا از سرگذراندن بحران ها، انجام کارها وحل مسائل و مشکلات، آن هم به تنهایی و بدون دریافت هیچ کمک خارجی است که ارزشمند تلقی شده است و تنها چنین مردهایی هستند که بزرگ، قوی و... به حساب می آیند. نتیجه ی این تفکر و باور اشتباه این است که برای بیشتر مردها تقاضای کمک، حمایت یا راهنمایی، آن هم به خصوص از جانب زنی که او را دوستش دارند، کاری بسیار دشوار به حساب می آید.
این یکی از بزرگترین شکایت هایی است که زن ها از مرد زندگی شان دارند. هنگامی که کمک ما را نمی پذیرند احساس جداافتادگی و به حساب نیامدن می کنیم و این پیام دردناک را دریافت می کنیم که چیز با ارزشی برای ارائه دادن به شما را نداریم.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

هنگامی که زنی می داند نامزد/همسرش روزهای سختی را پشت سر می گذارد یا در ناحیه ای خاص از زندگانی خود با چالش یا دشواری هایی دست به گریبان است، اما در عین حال از زن زندگی خود تقاضای همراهی، کمک یا حمایت نمی کنند، احساس بی ارزش بودن می کند.گویی نامزد/همسرش به او اعتماد یا اطمینان کافی ندارد و فکر نمی کند که زنش اصولاً چیز با ارزش یا مؤثری برای ارائه دادن داشته باشد.
این را می دانم که تک تک سلول های مغز مردها فریاد می زنند که:«هرگز اجازه نده زنی بفهمد که چقدر ترسیده ای، چرا که از آن علیه تو استفاده خواهد کرد!» شاید برخی از زن های آسیب دیده این کار را بکنند، اما بیشتر زن ها چنین نیستند. بیشتر ما زن ها ـ تنها چنانچه به ما فرصتی داده شودـ نهایت تلاش خود را خواهیم کرد تا از مرد زندگی مان حمایت کنیم، و آن جا که می دانیم نظراتی برای ارائه دادن داریم، به او کمک فکری برسانیم. و با او مهربان و با محبت باشیم. شاید نهایتاً گفته های ما تأثیر چندانی در حل مشکل شما نداشته باشند یا راه حل فوری و مناسبی نیز ارائه ندهند، اما به شما قول می دهم که آغوش گرم و بوسه هایی که به شما خواهیم داد موجب خواهند شد احساس به مراتب بهتری داشته باشید.در این اوقات ما نیز احساس خواهیم کرد که نقش کوچکی در زندگی شما داشته ایم. حتی اگر آن نقش، تنها ارائه عشق و محبت ما باشد.

زن ها به احساس ارزشمند بودن نیازمندند تا نقش همسر بودن خود را به

زن ها به احساس ارزشمند بودن نیازمندند تا نقش همسر بودن خود را بهتر ایفا کنند.

باربارادی آنجلیس در کتاب خود تحت عنوان رازهایی درباره زنان اینگونه می نویسد:
هفته گذشته یکی از دوستانم به من زنگ زد تا از نامزدش شکایت کند. آن ها سه سال تمام بود که با هم نامزد بودند. با صدایی ناراحت گفت: «دوباره اتفاق افتاد. دنی با یکی از دوستانمان سوزی، ناهار خورده بود و ظاهراً به او گفته بود که چقدر مرا دوست دارد و چقدر با من احساس خوشبختی می کند و اینکه من چه زن فوق العاده ای هستم»
پاسخ دادم:«خب، این که خیلی خوب است. نمی فهمم از چه چیزی ناراحت و عصبانی هستی؟»
گفت:«الآن دلیل اش را می گویم. مسئله این است که او هیچ وقت این چیزها را در حضور خودم نمی گوید!»
متأسفانه زن هایی شبیه دوست من تعدادشان کم نیست. پس از سالیان سال تجربه ی مشاوره به زوج ها چنین نتیجه گرفته ام که مردها یکی از مهمترین نیازهای اساسی زن ها را بسیار دست کم گرفته اند و برای آن اهمیت کمی قائل اند. نیاز به ارزشمند بودن. بیشتر مردها در این باره بسیار لاقید شده اند و بیان نمی کنند که نامزد/همسرشان تا چه حد برای آن ها اهمیت دارد. بارها،زن هایی را مشاهده کرده ام که احساس می کنند شوهران شان قدر و اهمیت زیادی برای آن ها قائل نیستند. هرگاه با این قبیل مردها صحبت می کنم، در کمال تعجب متوجه می شوم که برعکس ارزش و احترام بسیاری نیز برای همسر خود قائل هستند اما هرگز آن را در رفتار یا گفتار خود نشان نمی دهند.
چرا نیاز به ارزشمند بودن یکی از اساسی ترین و مهمترین نیازهای پنهان زن هاست؟ این نیاز با دو نیاز دیگر که قبلاً درباره ی آن ها صحبت کردیم، ارتباط نزدیک دارد: نیاز به امنیت و نیاز به ارتباط. بیایید مجدداً نگاهی به دلایل تاریخی نیاز به امنیت در زن ها و ارتباط آن با بقا و حفظ حیات آن ها بیاندازیم.چه چیزی امنیت زن را در رابطه با همسرش تضمین می کند؟ چنانچه مرد برای زن ارزش و قدر و منزلت قائل باشد، زن احساس امنیت خواهد کرد. چرا که در این صورت احتمال این که بخواهد با آن زن بماند بیشتر خواهد شد. لذا زن نهایت تلاش خود را خواهد کرد که قدر و منزلت خود را در چشمان مرد بالاتر ببرد. بدین معنا که تلاش خواهد کرد مادر بهتر،آشپز بهتر و خیاط بهتری باشد و به هرطریق که می تواند او را خوشحال کند. هنگامی که مرد رضایت خود را از او ابراز می کند و به ارزشی که در زندگی مرد دارد صحه می گذارد، زن احساس امنیت می کند.
همواره در طول تاریخ به زن ها براساس میزان قدر و ارزش شان نگریسته شده است. ارزش دارایی و املاک پدرشان، ارزش جهیزیه شان، ارزش ارتباطات خانوادگی و میزان نفوذ هریک از اعضای خانواده ی آن ها، ارزش و میزان جوانی و زیبایی و توانایی باورر شدن آن ها و زاییدن فرزندان سالم .بله .حال زمانه در بیشتر جوامع مدرن بسیار عوض شده است و زنان ،دیگر در قبال زمین های کشاورزی داد و ستد نمی شوند یا به دلایل مادی و اقتصادی ازدواج نمی کنند.گرچه در این میان ،چیزی همچنان دست نخورده باقی مانده است و آن نیاز به ارزشمند بودن در زن هاست.
نظیر بسیاری از زنهای دیگر که خود را قوی و مستقل می دانند،من نیز همواره با این نیاز که توسط مردی در زندگی ام با ارزش و محترم تلقی شوم.دست و پنجه نرم کرده ام .بخشی از وجودم می گفت :«این که او درباره تو چه فکر می کند نباید اهمیت زیادی داشته باشد!»در اعماق وجودم،این را نیز می دانستم که در نهایت واقعاً اهمیتی نخواهد داشت.اما از آن جا که تجارب روزمره زندگی ام از روابط من تأثیر پذیرفته بودند ،نمی توانستم نیاز به تأیید و پذیرش از جانب مرد زندگی ام را نادیده بگیرم .این حقیقت را نیز نمی توانستم کتمان کنم که هرگاه از احساس ارزشمند بودن از ناحیه نامزد/همسرم محروم بودم،بدترین ترس ها و ناامنی ها به سراغم می آمدند.
دراین باره با بسیاری از زن های توانمند و موفق اجتماع صحبت کرده ام.ممکن است تصور کنید که تقدیر و احترام مردها روی زن هایی که برای نمونه هنرپیشه ،دکتر ،میلیونرو...هستند تأثیر چندانی بر روی حس اعتماد به نفس و خود باوری آن زن ها نخواهد داشت.اما در واقع این طورنیست.به یاد دارم خواننده ی معروفی یک بار به من گفت:
«ممکن است باور کردنش مشکل باشد، اما هیچ یک از موفقیت هایی که در بیرون کسب می کنم به اندازه ی آن هنگامی که شوهرم از غذای خوشمزه ای که درست کرده ام تعریف می کند یا مثلاً می گوید که مادرخوبی برای بچه هایمان هستم یا نظرم درباره یکی از نگرانی های شغلی اش جویا می شود و هنگامی که موفق می شوم به او کمک می کنم از هوش و ذکاوتم تعریف می کند، در من احساسات خوب تولید نمی کنند. ممکن است ده ها جایزه فوق العاده را کسب کنم، یا موفق بشوم چندین آهنگ درجه یک و عالی بسازم، اما هیچ یک به اندازه ی نظر او درباره ی من اهمیت ندارند.

آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند:

زن ها نیاز دارند احساس ارزشمند بودن کنند و از شما مردها بشنوند که نقش مهمی را در زندگی شما ایفا می کنند.
برای یک زن ارزشمند بودن به این معناست که مردی حضور او را در زندگی اش ارزشمند بداند و بگوید که حضور او در زندگی اش مسلماً نقش مهمی را ایفا کرده است و این که بدون او قطعاً کمبود چیزی را احساس خواهد کرد. در یکی از تحقیقاتم زنی چنین نوشته بود: هنگامی که شوهرم صریحاً می گوید بدون من خوشبخت نخواهد بود، احساس ارزشمند بودن می کنم.» آنچه این زن سعی دارد آن را توصیف کند، همان نیاز عمیق زن ها به دانستن این نکته است که حضورشان در زندگی همسرشان نقشی منحصر به فرد را بازی کرده است و همسرشان هرگز نمی خواهد او را از دست بدهد.
حقیقتاً باور دارم که بیشتر مردها هرگز نمی دانند که زن ها تا چه حد نیاز دارند احساس ارزشمند بودن کنند و چقدر نیاز دارند احساس کنند که در زندگی مرد زندگی شان تأثیر مثبتی می گذارند. این موضوع بالاخص هنگامی بیشتر صحت پیدا می کند که مرد، زن خود را قوی و توانمند می بیند. چرا که در این گونه مواقع به غلط فرض می کند که اعتماد به نفس ظاهری زن به این معناست که احساس خوبی نسبت به خود داشته است و دیگر نیازی ندارد بشوند که چقدر زن خوبی است. البته این باور غلط است و زن ها هر قدر هم که موفق، با نفوذ، با... هم که باشند، همواره به تأیید و تحسین از جانب همسرشان نیاز دارند.
برای زن هایی که احساس ارزشمند بودن نمی کنند، چه اتفاقی می افتد.
طی سالیان، از خوانندگان و دوستارانم نامه های بسیاری دریافت کرده ام. برخی در نامه هایشان از من تشکر کرده بودند، برخی سؤالاتی پرسیده بودند و برخی نیز توصیه و پیشنهادهای مرا در رابطه با مسئله ای که با آن مواجه بودند، جویا شده بودند. در این میان شمار بسیاری از نامه ها از طرف مردهای دل شکسته ای بود که اعتراف کرده بودند زن مورد علاقه شان را از دست داده اند و این که تقصیر و کوتاهی نیز از خودشان نبوده است.
این مردها همگی یک فیلم نامه را بازگو می کردند. همگی آن ها عشق زنی را توصیف می کردند که همسری مطلوب و بسیار مهربان، وفادار، با ملاحظه، صبور و بخشنده داشته اند. در ابتدا همه چیزخوب و ملایم پیش می رفته است. اما در مقطعی خاص از رابطه زن، در ناحیه ای خاص احساس کمبود می کرده است. حال کمک در انجام کارهای خانه، عدم بیان و ابراز افکار واحساسات یا صرفاً توجه و محبت. در هر مورد نیز مرد به این قبیل شکایات همسر خود گوش نمی داده، نیازهای او را نادیده می گرفته، عصبانی می شده یا از او فاصله می گرفته است. زن همچنان سعی می کرده است به او نزدیک شود و ناخوشحالی های خود را با او در میان بگذارد. اما هر بار مرد لج بازتر، مغرورتر یا مسامحه کارتر از آن بوده است که پاسخ مقتضی بدهد.
تمامی داستان های فوق نیز پایانی مشابه دارند. همگی مردها در نامه هایشان لحظه ای را توصیف کرده بودند که در کمال شگفتی و تعجب نامزد/همسرشان چنین بیان داشته است که دیگر تاب تحمل ندارد و این که رابطه پایان یافته است. همگی این مردها چنین نوشته بودند که به یکباره به خود آمده و اذعان داشته اند که هرگز آن گونه که باید و شاید قدر همسر خود را ندانسته و به او احساس ارزشمند بودن نداده اند و این که عشق او را امری بدیهی، همیشگی و ماندگار تلقی کرده بودند. اما حال دیگر بسیار دیر شده است. حال رابطه پایان یافته و مرد تنها و درمانده در حسرت چیزی است که روزی از آن او بوده و حال آن را از کف داده است.
در زیر پاراگراف پایانی یکی از همین نامه ها را آورده ام. نامه از طرف مرد جوانی است که از ایالت ویرجینیا که از هم پاشیدگی ازدواج چهارساله اش با ترزا، همکلاسی دوران دانشگاه خود خبر می دهد.
حال که این نامه را می نویسم، پاسی از شب گذشته است و تنها درآپارتمان کوچک و غمزده ام مثل هر شب به یاد ترزا هستم. دلم برایش تنگ شده است و می خواهم برگردد. اما می دانم که هرگز امکان ندارد. خداوند چیزی ارزشمند و گرانبها را به من ارزانی کرد، اما من قدر آن را ندانستم و آن را از دست دادم. دکتر دی انجلیس، آنچه شکنجه ام می دهد این است که می دانم او چقدر مرا دوست داشت. او واقعاً براستی مرا دوست داشت و تنها خواسته ای که در مقابل از من داشت این بود که مطمئن شود من نیز به همان میزان او را دوست دارم. آنچه آزارم می دهد این است که می دانستم چه می خواهد اما مغرورتر و کله شق تر از آن بودم که این خواسته او را برآورده سازم. با بی تفاوتی و بی خیالی خود او را از دست دادم. او فرشته ی نجاتم بود. اما حالا دیگر رفته و رونق زندگی ام را با خود برده است.
در این جا از شما نمی خواهم به من بگویید که چگونه می توانم او را برگردانم. زیرا می دانم کوچکترین امیدی نیز در این رابطه وجود ندارد. تنها خواسته ام در این جا از شما این است که داستان مرا با دیگر خوانندگان یا شرکت کنندگان سمینارها یا سخنرانی هایتان در میان بگذارید تا اشتباهات مرا تکرار نکنند. به مردها بگویید که زن زندگی خود را گرامی و محترم بشمارند و دودستی او را بچسبند. وگرنه سرنوشتی نظیر سرنوشت من گریبان شان را خواهد گرفت و این چیزی است که برای هیچ انسانی آرزو نمی کنم.»
اولین بار هنگامی که نامه او را خواندم، اشک چشمانم را پر کرد. حال نیز که این داستان را دوباره برای شما بازگو می کنم، اشک از گونه هایم سرازیر است. به حال این مرد و تمامی مردهای دیگری اشک می ریزم که
کمی دیر از خواب غفلت بیدار شده اند و کمی دیر متوجه این حقیقت می شوند که عشق یک زن در واقع هدیه ای گرانبهاست.چنانچه قدرش را ندانند، نهایتاً آن را از دست خواهند داد. همچنین برای زن هایی (از جمله خودم) اشک می ریزم که مجبور بودند به رغم میل باطنی شان مردی را ترک کنند که دوستش داشته اند. تنها به این دلیل که حضورشان هرگز گرامی و محترم شمرده نشده و عشق شان امری بدیهی پنداشته شده است.

همسر مناسب شخصیت با خصوصیات فردی این تیپ شخصیتی معمولاً خود را

همسر مناسب شخصیت با خصوصیات فردی

این تیپ شخصیتی معمولاً خود را با نیازهای دیگران تطبیق نمی دهد و به همین دلیل نمی تواند با شخصیت های ماجراجو و جدی و پرشور کنار بیاید. " خصیصه های فردی "، طالب همسری است که او را به همان شکلی که هست بپذیرد. معمولاً شخصیت فارغ البال می تواند با این دسته از مردم کنار بیاید، اگر زن و مرد با شخصیت خصیصه های فردی با هم ازدواج کنند ممکن است بتوانند دنیای کوچکی از آن خود بسازند که در آن دنیای حقیقی متعارف، فرصتی برای خودنمایی نداشته باشند.
برای کنار آمدن با شخصیت خصیصه های فردی، به او کمک کنید تا به روحیه اش بیشتر برسد. بعضی از این اشخاص فرصت و توانایی پرداختن به علایق و خواسته های خود را ندارند و در نتیجه ناخشنود می شوند و خود را ناموفق احساس می کنند، بی جهت به او فشار نیاورید تا خود را با شرایط دنیای حقیقی شما سازگار کند. برای هم رنگ شدن با دنیای حقیقی او نیز خودتان را تحت فشار قرار ندهید . به جای آن که فقط به این مطلب فکر کنید که دنیای شما متفاوت است، بهتراست با یکدیگر درباره این تفاوت ها بحث کنید. برای کنار آمدن با هم آماده باشید و گاه راههای جداگانه خود را بیپمایید. بسیاری از شخصیت های " خصیصه فردی" فراموش کارند. آنها به قدری در دنیای درون خود غرق می شوند که باید زمان پرداخت اجاره خانه، خرید مایحتاج زندگی ، خرید لباس برای بچه ها و یا خاموش کردن چراغها را به هنگام خواب به آنها متذکر شد.
محققان و روان شناسان، به گونه دیگری نیز از شخصیت تقسیم بندی هایی به عمل آورده اند و آنها را به سه دسته کلی تقسیم نموده اند. دسته اول شخصیت های پارانوئید، اسکیزوئید و اسکیزوتایپی را در بر می گیرد. افراد این گروه اغلب غیر عادی به نظر می رسند. دسته دوم، " شخصیت های ضد اجتماعی " مرزی، نمایشی و خود شیفته را شامل می شود و دسته سوم، " شخصیت اجتنابی و وابسته وسواسی را تشکیل می دهد. براساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلال های روانی "، (DSM- IV) اختلالات شخصیتی نیز دقیقاً به صورت فوق تقسیم بندی شده است، که در زیر اشاره ای کاملاً کوتاه و گذرا به هر یک داریم.

شخصیت پارانوئید یا سوء ظنی (Paranoid Personality)

افرادی که چنین شخصیت هایی دارند، بسیار مغرورند، هم چنین حسود و کمی ستیزه جو هستند، فوراً درگیری پیدا کرده ، به سرعت دعوا می کنند. بسیار بدبین اند. به ویژه نسبت به همسران خودشان. این گروه، یک الگوی عدم اعتماد و سوء ظن نسبت به همه دارند و انگیزه های دیگران را بدخواهانه تفسیر می کنند. افراد مبتلا به این اختلال تصور می کنند که سایرین می خواهند آنها را استثمار کنند، فریب دهند یا به آنها آسیب برسانند. پیوسته کینه به دل می گیرند. یعنی اشتباهها، خطاها و لغزش های دیگران را نمی بخشند.

شخصیت اسکیزوئید (Schizoid)

کسی که چنین شخصیتی دارد، بسیار منزوی است. برای دیگران کاملاً بی آزار است و در گوشه ای کتاب می خواند، پیانو می زند، و یا نقاشی می کند. اما حتی یک دوست هم ندارد، به رقابت علاقه نشان نمی دهد، به شدت خجالتی است. در حالت بیمار گونه اش سردی هیجانی، کناره گیری و بی تفاوتی نشان می دهد، تقریباً همیشه فعالیت های انفرادی را ترجیح می دهد، در روابط او کناره گیری از اجتماع مشاهده می شود. از فعالیت های معدودی لذت می برد.

شخصیت اسکیزوتایپی(Schizotypal)

در اینها نیز انزواطلبی زیاد دیده می شود. اسکیزو تایپ ها روابط نزدیک و صمیمانه را نمی پسندند، دارای عقاید عجیب و غریب هستند، مثلاً اعتقاد به خرافات، اعتقاد به روشن بینی، اندیشه خوانی و اشتغال های ذهنی عجیب و غریب در آنها متداول است، عاطفه نامناسب یا محدود دارند.(DSMIV)

شخصیت ضد اجتماعی (Antisocial)

چنین افرادی ضد قانونند. قانون خانه، مدرسه یا جامعه را زیر پا می گذارند، همه جا قانون شکنی می کنند، مثلاً عبور از چراغ قرمز علامت بدی است که نشان دهنده شخصیت ضد اجتماعی فرد است. این افراد به دزدی ، تجاوز به حقوق دیگران، دروغگویی و هر گونه رفتارهای ضد اجتماعی دست می زنند و از هیچ تنبیهی عبرت نمی گیرند.
افرادی که مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی هستند نمی توانند خود را با هنجارهای اجتماعی سازش دهند. پرخاشگرند، نسبت به امنیت خود و یا دیگران کاملاً بی پروا عمل می کنند. زمانی که حقوق اجتماعی را پایمال می کنند و به اذیت و آزار دیگران می پردازند هیچگونه احساس پشیمانی ندارند. مسئولیت ناپذیرند، به فریبکاری و دروغ متوسل می شوند.

شخصیت نمایشی یا هستیریک (Histrionic)

مردمی که دارای این گونه شخصیت هستند، رفتارهای بچگانه در آنها زیاد دیده می شود. حساس، حسود و زود رنج اند. زنان نمایشی یا هستیریک، پوشش عجیب و غریب دارند؛ غالباً لباس های کم می پوشند؛ آرایش تند و تیزی دارند و رفتارشان زننده است،. از جمله صفات این گونه شخصیت ها این است که هیچ گاه بزرگ نمی شوند و با وجود چهل، پنجاه سال سن هنوز رفتار بچگانه دارند؛ سگ و گربه نگه می دارند در سنین بالا عروسک دارند. اگر این افراد خانم هستند هیچ کاری در خانه انجام نمی دهند. میهمان دعوت نمی کنند یعنی اینها را باید به عنوان یک همسر در ویترین گذاشت.
از جمله علائم اختلال شخصیت هستیریک ( نمایشی ) عبارت اند از:
1) در موقعیت هایی که مرکز توجه نیست به او خوش نمی گذرد و ناراحت است.
2) در تعامل با دیگران رفتار نامناسب نشان می دهد.
3) بیان هیجان ها در وی سطحی و به سرعت متغیر است.
4) همواره از ظاهر جسمانی خود برای جلب توجه دیگران استفاده می کند.
5) سبک گفتاری فرد به شدت تأثیر گذار و فاقد جزئیات است.
6) تلقین پذیر است و روابط را صمیمانه تر از آنچه واقعاً هست، تلقی می کند.

شخصیت خود شیفته (Narcissistic)

کسانی که دارای این شخصیت اند مردمانی بسیار خودخواه هستند و توجه خاصی به خود دارند. بر پیشرفت استعداد های خود اغراق می کنند. و نسبت به دیگران بسیار حسود هستند. برای خود ارج و اعتبار فراوانی قایل اند. خود را بهترین فرد می دانند و اجازه ابراز وجود به کسی نمی دهند و بالاترین حد ناسازگاری را با محیط دارند. کسانی که به اختلال شخصیت خودشیفتگی دچارند نیاز به تحسین و تمجید دارند. افراد مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته معتقدند که برتر، استثنایی یا بی همتا هستند و از دیگران نیز انتظار دارند با آنها به همین صورت برخورد کنند، عزت نفس آنها تقریباً به طور ثابتی شکننده است. با خیال پردازی های مربوط به موفقیت نامحدود، قدرت، زیرکی، زیبایی و با عشق ایده ال اشتغال ذهنی دارند. خودشیفته ها فاقد درک همدلانه هستند و نمی توانند بفهمند که دیگران چه احساسی دارند کنار آمدن با یک شخصیت خودشیفته بسیار دشوار است . اینها معمولاً دوستانشان را از دست می دهند . آنها بسیار مغرورند، هیچ گاه در صف نمی ایستند و رعایت نوبت نمی کنند و از دیگران توقعات بسیار نا به جا و خود خواهانه دارند.

شخصیت اجتنابی (Avoidant)

گروهی که دارای این شخصیت اند، بسیار محافظه کارند، با هیچ موقعیتی مقابله نمی کنند، سعی می کنند از هر موضوع مشکوکی فاصله بگیرند، ترسو هستند، از رویارویی با مردم و یا از یک استرس فرار می کنند. در زندگی خود حاضر به هیچ ریسکی نیستند، یک زندگی ثابت و محتاطانه و دور از هر مخاطره را انتخاب می کنند. شخص مبتلا به اختلال شخصیتی اجتنابی، در شرایط دشواری به سر می برد. از یک سو خواهان مراوده با دیگران است و از سوی دیگر نمی تواند به راحتی با آنها ارتباط برقرار کند.
"DSM-IV( جدول تشخیصی آماری بیماری های روانی ) "، شخصیت اجتنابی را با خصوصیات زیر توصیف می کند:
1) از فعالیت های شغلی که مستلزم ارتباط میان فردی است، به علت ترس از انتقاد، عدم تأیید یا طرد ، اجتناب می کند.
2) مایل نیست با دیگران در ارتباط باشد، مگر مطمئن شود که مورد محبت قرار می گیرد.
3) در روابط صمیمانه به علت ترس از شرمساری یا مسخره شدن محدودیت نشان می دهد.
4) به علت احساس بی کفایتی، در موقعیت های بین فردی جدید، کمرو است.
5) از لحاظ اجتماعی خود را نالایق ، و از لحاظ شخصی خود را فاقد جاذبه می پندارد.
6) به طور غیرعادی نسبت به خطر کردن های شخصی و یا درگیر شدن در فعالیت های جدید بی میل است، زیرا ممکن است موجب دستپاچگی هم شود.
7) نسبت به مورد انتقاد قرار گرفتن یا طرد شدن در موقعیت های اجتماعی، اشتغال ذهنی دارد.
از آنجایی که " اجتنابی ها"، خود را از دیگران کنار می کشند اگر در زمره افراد خانواده و بستگان نزدیک آنها نباشید، بعید است بتوانید با آنها کنار بیایید، راه کنار آمدن با آنها به رسمیت شناختن حقیقت اضطراب و حساسیت شخص " اجتنابی" نسبت به انتقاد است.

شخصیت وابستهDependent Personality))

این اشخاص خود را ضعیف ، تهی و حقیر می پندارند و اعتماد به نفسشان بسیار پایین است. خود را صاحب رأی نمی دانند. برای کسب محبت و حمایت دیگران به اقدام های افراطی دست می زنند. این گونه افراد چون از قطع حمایت یا تأیید می ترسند، اغلب در ابراز مخالفت با سایر افراد، به ویژه کسانی که به آنها وابسته هستند، مشکل دارند.DSMIV ملاک های تشخیصی شخصیت وابسته را این گونه توصیف می کند
1- نیاز فراگیر و مفرط به حمایت شدن که به رفتار سلطه پذیری، وابستگی و ترس از جدایی منجر می شود.
2- بدون راهنمایی و اطمینان بخشی مفرط دیگران در تصمیم گیری های روزمره دچار مشکل می شود.
3- نیاز دارد که دیگران مسئولیت بیشتری در زمینه های مهم زندگی او بپذیرند.
4- برای کسب محبت و حمایت دیگران افراط می کند، تا جایی که داوطلبِ انجام کارهایی می شود که ناخوشایند هستند.
5- در مواقع تنهایی به دلیل ترس زیاد از ناتوانی برای مراقبت از خود احساس ناراحتی یا درماندگی می کند.
6 - در زمانی که یک رابطه صمیمانه قطع می شود مُصرانه برای ایجاد رابطه دیگران به عنوان منبع مراقبت و حمایت به جستجو می پردازد.
برای کنار آمدن با وابسته ها، به جای تصمیم گیری برای آنها، به آنها کمک کنید تا برای خود تصمیم بگیرند. صمیمانه از آنها بخواهید که برای راضی کردن دیگران، صداقت بیش از اندازه به خرج ندهند . به خاطر داشته باشید که بهره برداری نکردن از اشخاص منفعل دشوار است و آنها را تشویق کنید که به روان درمانگر مراجعه کنند.

شخصیت وسواسی (Obsessive)

این اشخاص بسیار دقیق و مرتب و خوش قول و در عین حال بداخلاق اند. زندگی با چنین مردمی بسیار سخت است. شما هزار لطیفه می گویید آنها نمی خندند. هیچ تلاشی را در راستای زیبا سازی زندگی نمی پسندند. زندگی را در یک قالب خشک ریاضی می بینند و هر کاری را در ساعت خاصی انجام می دهند. کارهایشان را رأس ساعت خاصی شروع می کنند و در ساعت خاصی هم پایان می دهند. اینها معمولاً موفق اند. دائماً کارهایشان را بررسی می کنند احتیاط بیش از حد دارند. در مقابل این گروه شخصیتی، مردم بی قید قرار دارند.
در "DSMIV( جدول تشخیصی آماری بیماری روانی ) " ویژگی های زیر را برای شخصیت وسواسی توصیف کرده اند.
1) اشتغال ذهنی نسبت به جزئیات، قواعد، فهرست ها، نظم ها، سازماندهی یا برنامه ها تا اندازه ای که هدف اصلی فعالیت گم می شود.
2) کمال گرایی آنها مانع از تکمیل کارهایشان می شود.
3) شیفتگی شدید به کار و تولید تا اندازه ای که فعالیت های تفریحی و دوستی ها نادیده گرفته می شوند.
4) وظیفه شناسی افراطی، دقت زیاد و انعطاف ناپذیری در مورد مسائل اخلاقی و ارزشی که با هویت فرهنگی یا مذهبی تبیین نمی شود.
5) ناتوانی در دور انداختن اشیاء کهنه و حتی بی ارزش.
6) اکراه در واگذاری تکالیف به دیگران یا همکاری با دیگران مگر این که دیگران روش وی را در انجام کارها به طور کامل قبول کنند.
7) ناخن خشکی نسبت به خود و دیگران.
8) انعطاف ناپذیری و سرسختی.
برای کنار آمدن با اختلال شخصیت وسواسی جدی ( Obsessive-Compulsive) باید تلاش کنید و آنها را به روان درمانگرها ارجاع دهید. اما فراموش نکنید که او در باورها و دیدگاهای خود مقاوم است و تغییر کردن برای وی حکم یک فاجعه را دارد. با رعایت آنچه درDSMIV آمده است " حتی وقتی شخصی مبتلا به اختلال شخصیت وسواسی جبری احساس می کند که ممکن است، مصالحه به سود او تمام شود، ممکن است لجوجانه از تن دادن به این کار خودداری کند و آن را خلاف اصول بداند".

ویژگی های خلقی شخصیت افسرده

افسردگی یکی از اختلالات خلقی است که در بعضی از افراد با ویژگی های زیر نمایانگر می شود.
شخص افسرده معمولاً گریان به نظر می رسد، علائقش نسبت به تمام فعالیت ها رو به کاهش می رود. احساس پوچی، بی ارزشی و گناه می کند، انرژی اش را از دست می دهد و همیشه احساس خستگی دارد. معمولاً وزنش به طور قابل ملاحظه ای کاهش می یابد، خوابش مختل می گردد و دچار بی خوابی یا پرخوابی همه روزه می شود. اگر افسردگی شدید باشد افکار خودکشی نیز دارد. افسرده ها نسبت به همه چیز بدبین هستند. نگرش منفی دارند. دارای کندی روانی حرکتی اند، شعرها و سرودهایشان غم انگیز و مملو از سوز و آه و فغان است. دائماً خود را سرزنش می کنند و از زندگی شان راضی نیستند. زندگی با افراد افسرده بسیار سخت و پرتنش است.

ویژگی های افراد خود شکوفا (Self- actualized)

افراد خود شکوفا پدیده های تازه غیر مجرد و حقیقی را از پدیده های عمومی، مجرد و عنوان بندی شده تمیز می دهند، علت ظاهراً این است که آنها بیشتر در دنیای واقعی و در طبیعت زندگی می کنند تا در انبوهی از مفاهیم، افکار انتزاعی، انتظارها، باورها و کلیشه هایی که اکثر مردم آنها را با دنیای واقعی اشتباه می گیرند؛ بنابراین آنها آمادگی بیشتری برای درک واقعیت دارند.
یکی از بهترین و سالمترین انواع مختلف تیپ های شخصیتی، افرادِ خود شکوفا هستند، لذا در زیر به طور مشروح به معرفی این تیپ شخصیتی می پردازیم.

پذیرش ( خود، دیگران، طبیعت)

برای افراد سالم امکان پذیر است که خود و فطرتشان را بدون آزردگی یا شکوه و شکایت و حتی بدون تفکر زیاد درباره موضوع بپذیرند. آنها می توانند کاستی ها، و گناهان، صفت ها و شرارت های فطرت آدمی را بپذیرند، کسی از خیس بودن آب و سبزی درختان شکایت نمی کند. همان گونه که کودک با چشم های باز، عاری از هرگونه انتقاد، بی توقع و معصوم به جهان می نگرد، یک فرد خود شکوفا نیز گرایش دارد که به همان ترتیب به طبیعت بشری خود و دیگران بنگرد.آنها همه حالات خود را می پذیرند.در این افراد حالت دفاعی، ظاهر سازی، نقش بازی کردن یا ... وجود ندارد آنها نسبت به اعمال تصنعی دیگران، ریا و تزویر، نفاق و گستاخی بی رغبت هستند.
آنچه افراد سالم از آن می رنجند عبارت اند از :
1) معایب قابل بهبود مانند کاهلی، بی فکری، بدخلقی، رنجاندن دیگران
2) تعصب ، رشک و حسد
3) عادت ها، که هر چند نسبتاً مستقل از ساختار منشی هستند در عین حال می توانند قوی باشند.
4) کاستی های نوع بشر.

خودانگیختگی، سادگی، طبیعی بودن

همه افراد خود شکوفا را می توان در رفتار و در زندگی درونی و افکار ، خودانگیخته توصیف کرد. سادگی و حفظ حالات طبیعی ویژگی رفتار آنهاست.

مسئله مداری

افراد خود شکوفا، عمیقاً به مسائل خارج از خودشان توجه دارند. در اصطلاح جاری ، آنها بیشتر مسئله مدار هستند تا خود مدار. آنها عموماً برای خودشان مشکل به شمار نمی آیند و در کل توجه زیادی به خودشان ندارند. این افراد معمولاً دارای رسالتی در زندگی هستند و وظیفه ای برای انجام دادن دارند و این الزاماً کاری نیست که آنها برای خودشان ترجیح دهند یا انتخاب کنند، بلکه کاری است که معمولاً نسبت به آن احساس مسئولیت می کنند. مسائل را از افق می نگرند و آنقدر به درختان نزدیک نمی شوند که دیگر جنگل را نبینند.

خود مختاری، استقلال فرهنگ و محیط، اراده

یکی از ویژگی های افراد خود شکوفا استقلال نسبی آنان از محیط طبیعی و اجتماعی است. این عدم وابستگی به محیط به معنای استواری نسبی در برابر فشارها، ضربه ها، محرومیت ها و ناکامی ها و نظایر آن است. این افراد می توانند در کوران اوضاعی که شاید افرادی را حتی به خودکشی می کشاند آرامش نسبی خود را حفظ کنند. آنها برای پیشرفت خودشان و رشد مداوم به توانایی های بالقوه و منابع پنهانی خودشان متکی هستند. افراد دارای کمبود انگیزش باید افراد دیگری را در کنار خود داشته باشند چون اکثر رضامندی های نیاز اساسی آنها ( محبت، ایمنی، احترام، حیثیت و تعلق) می تواند تنها از طریق سایر انسانها حاصل آید. اما افراد خود شکوفا به حد کافی قوی شده اند که بی نیاز از تأیید سایر افراد یا حتی محبت آنها باشند. ( برعکس افراد مهر طلب)

استمرار تقدیر و تحسین

افراد خود شکوفا این توانایی شگفت آور را دارند که بارها و بارها به گونه ای تازه، در کمال صداقت، خوبی های اساسی زندگی را با احترام، لذت، شگفتی و حتی با شعف تحسین کنند. هر چند که این تجربیات در نظر دیگران می تواند بی رنگ شده باشد این همان چیزی است که " ویلسون "، آن را تازگی نام نهاده است. لذا برای چنین فردی هر غروب آفتابی می تواند به زیبایی اولین غروب باشد و هر گلی بعد از یک میلیون گل ، دوست داشتنی باشد و هزارمین نوزاد به اندازه اولین نوزادی که دیده است برایش مخلوقی خارق العاده به شمار رود. او سی سال پس از ازدواج هنوز از بخت خودش راضی است، و زیبایی همسرش هنگامی که شصت ساله است مایه حیرت او می شود. برای چنین افرادی حتی امورلحظه به لحظه روزانه و عادی زندگی می تواند شور انگیز و مهیج باشد. از طبیعت ، از کودک از موسیقی، از معماری، از هر چیز لذت می برد. مزلو می گوید پس از مطالعه در مورد گلایه های پست، گلایه های عالی و گلایه های ماورایی همگی نشانگر این هستند که اگر می توانستیم مواهبمان را چنان به شمار آوریم که افراد خود شکوفا می توانند و اگر می توانستیم احساس خرسندی مداوم داشته باشیم، این مواهب را در خود حفظ کنیم و قدر این احساس را بدانیم ، آنگاه زندگی می توانست پیشرفت بسیار وسیعی داشته باشد.

حس همدردی:

این واژه از " آدلر" است. آنها علیرغم خشم، ناشکیبایی و یا بیزاری اتفاقی، دارای احساس همسانی، همدردی و عطوفت عمیقی نسبت به انسانها می باشند ، به همین دلیل تمایل واقعی برای کمک به نژاد بشر را دارند چنان چه گویی همگی اعضای یک خانواده هستند ؛ مانند احساس فرد نسبت به برادرانش، که حتی اگر گاهی پلید هم باشند به طور کلی توأم با عطوفت خواهد بود. با این وجود آنها را آسانتر از غریبه ها می توان عفو کرد. اگر دیدگاه انسان به حد کافی کلی نباشد، و بستر ذهن به حد کافی گسترده نباشد آنگاه انسان نمی تواند این احساس همسانی با نوع بشر را در یابد.

روابط بین فردی

افراد خود شکوفا، دارای روابط بین فردی عمیق تری از دیگر بزرگسالان می باشند. آنها قادر به هم جوشی بیشتر، عشق وسیع تر و همسانی کاملترند، و قادرند بیش از آنچه که سایر مردم تصورش را می کنند مرزهای شخصی را از میان بردارند، به هر حال ویژگی های معین و خاصی از این روابط در بین آنها وجود دارد. اعضای دیگر این روابط نیز احتمالاً از افراد عادی سالم تر و به خودشکوفایی نزدیکتر هستند. یکی از پیامدهای این پدیده و نیز پدیده های خاص دیگر این است که افراد خودشکوفا روابط بسیار عمیق را با افراد معدودی دارا می باشند. حلقه دوستان آنها تقریباً کوچک است، تعداد کسانی را که آنها عمیقاً دوست می دارند، اندکند. دلیل آن هم این است که نزدیک بودن زیاد به یک نفر و درک عمیق نیازمند زمان است و به قول یکی از آنها من وقت آن را ندارم که دوستان زیادی داشته باشم". ارادت داشتن موضوع لحظه ای نیست. این افراد تمایل دارند نسبت به همه کس مهربان باشند یا لااقل بردبار. علاقه بسیار به کودکان دارند. غمخوار نوع بشرند ( یکی از سؤالاتی که در بهداشت روانی می شود این است که شما چقدر مردم را دوست دارید و مردم چقدر شما را دوست دارند) در عین حال از کسانی که سزاواریش را دارند خصوصاً از ریا کاران و متظاهران با خشونت سخن می گویند شاید به این دلیل که 1) مستحق هستند 2) این رفتار به صلاح فردی است که مورد حمله قرار می گیرد.

ساختار مـَنشی مردم گرا

برای همه احترام قایلند. آنها این توانایی را دارند که از هر کسی که چیزی برای یاد دادن به آنها دارد بدون توجه به هر ویژگی دیگری که این شخص ممکن است داشته باشد، بتواند چیزی فرا گیرند و در این ارتباط مدعی هیچ گونه حرمت ظاهری یا منزلت یا اعتبار سنی و شغلی نیستند. همه آنها کاملاً آگاهند که در مقایسه با آن چه که می توان داشت و آن چه که دیگران می دانند، اندک می دانند و به همین دلیل آمادگی دارند که بتوانند از همه کس چیز بیاموزند.

تشخیص بین وسیله و هدف

افراد خود شکوفا، قویاً پایبند اخلاقند. دارای استانداردهای اخلاقی معینی هستند. چنان رفتار می کنند که گویی وسایل و اهداف برای آنها موضوعی قابل تمیز است. به طور کلی توجه آنها بیشتر به اهداف متمرکز است تا به وسایل ، و وسایل به طور قطع کاملاً تابع این اهداف هستند. کار را به خاطر نفس عمل انجام می دهند.

شوخ طبعی

آنها معمولاً شوخ طبعند، شوخ طبعی آنها از نوع معمولی نیست، آن چه در نظر افراد عادی مضحک است در نظر آنها مضحک نیست. از این رو مزاح خصمانه ( با رنجاندن دیگران مردم را به خنده وا داشتن) مزاح برتری طلبانه ( به حقارت کس دیگر خندیدن) یا مزاح خارج از نزاکت آنها را نمی خنداند. اختصاصاً آن چه را که آنها مزاح می دانند پیوستگی نزدیکتری با فلسفه دارد تا با هر چیز دیگر. می توان گفت نسبت به بقیه کمتر بذله گویند.

خلاقیت

این ویژگی کلی در همه آنها وجود دارد و هیچ استثنایی در آن نیست. هریک از آنها به طریقی نوع خاصی از خلاقیت یا قوه ابتکار را که ویژگی معینی دارد، از خود نشان می دهند. در بعضی از آنها خلاقیت به صورت معمولی یعنی تألیف کتاب، ساختن آهنگ یا تولید اشیای هنری ظاهر نمی شود، بلکه تا حدودی می تواند بسیار متواضعانه تر باشد، چنان است که گویی این نوع خاص از خلاقیت که تجلی شخصیت سالم است به دنیای خارج فرافکنده می شود یا در هر نوع فعالیتی که فرد به آن مشغول است، تأثیر می گذارد. بنابراین ، کفاش و نجار خلاق هم می تواند وجود داشته باشد.

مقاومت در برابر فرهنگ پذیری

افراد خود شکوفا افرادی کاملاً سازش یافته نیستند، آنها به طرق مختلف با فرهنگ کنار می آیند، اما در مورد همه آنان می توان به یک مفهوم عمیق و معنی دار گفت که در برابر فرهنگ پذیری مقاومت می کنند و از فرهنگی که در آن غوطه ور شده اند نوعی جدایی درونی احساس می کنند. در مجموع رابطه افراد سالم با فرهنگ خود که از سلامت کمتری برخوردار است، رابطه پیچیده ای است که از آن می توان لااقل اجزای زیر را استنتاج کرد:
1) در فرهنگ ما همه این افراد در مورد انتخاب لباس، زبان، غذا و شیوه انجام کارها به نحو مطلوبی قرار دادهای ظاهری را رعایت می کنند و در عین حال افرادی سنتی نیستند و به یقین پیرو مد و شیک پوشی نمی باشند.
2) به سختی می توان این افراد را به مفهوم گرایش های نوجوانی، تند مزاج، افرادی آشوبگر نامید. آنها از خود هیچ گونه بی تابی فعالانه یا نارضایتی لحظه به لحظه مزمن و مداوم نسبت به فرهنگ و یا مشغله ذهنی در جهت تغییر سریع آن نشان نمی دهند گرچه به اندازه کافی از بی عدالتی به خشم می آیند.
3) احساس درونی کناره گیری از فرهنگ الزاماً آگاهانه نیست، اما همه آنها این احساس را از خود نشان می دهند.

کیفیت کناره گیری و نیاز به خلوت و تنهایی

آنها می توانند بدون زیان رساندن به خودشان و بدون ناراحتی منزوی باشند، به علاوه آنها خلوت و انزوا را بیشتر از افراد معمولی دوست دارند. اغلب برای آنها امکان پذیر است که دور از صحنه نزاع باشند و از آنچه که موجب آشفتگی دیگران می شود خود را آسوده و آرام نگهدارند. برای آنها آسان است که محتاط و کناره گیر و نیز آرام و متین باشند؛ بدین ترتیب این امکان نیز برایشان وجود دارد که بتوانند بدشانسی های شخصی خود را بدون واکنش خشونت آمیز، چنان که افراد عادی نشان می دهند، بپذیرند. به نظر می رسد که آنها قادرند شأن و مرتبه خود را حتی در شرایط نامطلوب حفظ کنند، شاید این امر از آنجا ناشی می شود که آنها بیشتر مایلند به تعبیری که خودشان از این وضعیت دارند اعتماد کنند تا به آنچه سایر مردم درباره آن احساس یا فکر می کنند. کناره جویی در افراد عادی با دردسرها و مشکلات خاصی همراه است که به عنوان سردی، تکبر، نداشتن عاطفه ، غیر دوستانه بودن و حتی عداوت تعبیر می شود.

نتیجه گیری

یکی از شرایط ازدواج موفق همسانی یا نزدیکی شخصیت ها به یکدیگر است. مسلم است که یک فرد با شخصیت درون گرا ، با کسی که شخصیت برون گرا دارد به زندگی خوشی نمی رسد . یکی به گوشه انزوا علاقه دارد که داستان بنویسد یا بخواند و یا نقاشی کند، دیگری رابطه با مردم را می پسندد، سفره ای گسترده دارد و محیط شلوغ را می پسندد. عقیده ما بر این است که درون گرایان نباید با برون گرایان ازدواج کنند آمار نشان می دهد که چنین همسرانی به مدت یک تا دو سال روابط خوبی دارند، از یکدیگر چیزهایی یاد می گیرند و این اکتشاف تا مدتی برخوی طبیعی یکی از آن دو سرپوش می گذارد. مثلاً آنکه برون گرا است، کمی ساکت می شود، اما زندگی طولانی مدت این زوج ، با سازش همراه نخواهد بود.
برخی مردم معتقدند که اگر یک نفر غمگین و ساکت، همسری شاد و خندان داشته باشد، خوب است. اما سؤال این است که به کدام بها این ازدواج دوام می آورد، آنکه شاد و خندان است همنشین خود را می طلبد. او پس از زمانی کوتاه از یک نفر ساکت خسته می شود و آنکه ساکت است از پُرگویی و شادمانی همنشین به آزردگی می رسد. بنابراین در ازدواج باید به سنخیت شخصیت ها باهم اندیشید به طور اعم زوجین باید در صفات شخصیتی قدری به هم شبیه باشند.